-مشاهده نتیجه نظرسنجی 10
مشاهده نتیجه نظرسنجی| کدام حکومت خارجی از نظر شما بیشترین تاثیر(منفی) را بر ایران 300 سال اخیر گذاشته است؟ | ||
|---|---|---|
| بیست و سوم دی 90 ساعت 15:53:10 | ||
| انگلیس | (195 رای) | |
| روسیه(+شوروی) | (233 رای) | |
| فرانسه | (82 رای) | |
| پرتغال | (100 رای) | |
| آمریکا | (92 رای) | |
| شرکت کنندگان |
702 نفر | |
باز هم من از شما تشکر می کنم که در این نظر سنجی شرکت کردید
(من یک رای به انگلیس دادم ولی نمی دونم چرا شوری بالاتر از انگلستان قرار گرفت به هر حال نظر مخاطب مهم تر از نظر من هست.)
شاهان کاسی
از نام سی و شش شاه کاسیها، یک لیست کلاسیک king list A وجود دارد که نام شاهان یکم تا ششم را دارد و پس از آن یک فضای خالی مربوط به پادشاهان بیست و چهارم تا سی و ششم، وجود دارد. برای پادشاهان یکم تا چهارم و بیست و دوم تا سی و ششم نیز، شمار سالهایی که حکومت کردهاند، باقی مانده است. نام شاهان شانزدهم تا بیست و سوم به صورت مطمئنی، از رویدادنامهها و منابع معاصر مانند نامههای العمارنه و مهمتر از همه، از کتیبههای معتبر خودِ شاهان، بازسازی شده است. برای مدتها محققان بر این باور بودند که نامهای شاهان هفتم تا سیزدهم را نیز به دست آوردهاند. لیستی آشوری Assyrian synchronistic list نام شاهان یکم تا سیزدهم را شامل میشود (Goetze 1964:97)
میان سالهای ۱۵۷۰ تا ۱۰۷۵ پیش از میلاد، تعداد شاهان کاسی زیاد نیست و بدین ترتیب روشن است که همهٔ نامهای موجود از این دوره، همراه با جزئیات نیستند. حتی اگر ما از سی و شش شاه تشکیل دهندهٔ سلسله، نام آنهایی را که به سامی حکاکی شدهاند، بکاهیم (Pinches 1917:106) پینچز Pinches نیز دربارهٔ نام شاهان کاسیها تحقیقی ارائه داده است.(pinches 1917:102-107)
هیچ لیست پیوستهای از سلسلهٔ کاسیها وجود ندارد. از حاکمان نخستین آن، لیستی وجود دارد که تنها نام شش تن از ایشان را آورده است اما بخش میانی آن از دست رفته است و لیست دیگری Synchronistic list که سیزده شاهِ نخستین را شامل میشود اما نام یازدهمین، نابود شده است و نام نهمین شاه آسیب دیده است. با این وجود آثارِ اصلی، قرائتی خوانا را در رونوشت گردآوری شده از خط، نشان میدهد که میتوان بخش آسیبدیدهٔ نام او را به صورت m [kak] – [ri] – [m-m] e بازسازی کرد که نوعی تلفظ از ka-ak-ri-me است که در واقع، کنیهٔ آگوم دوم Agum II است. این خوانش فضای خالی میان دنبالهٔ نام شاهان نخستین کاسی را پر میکند و موقعیت آگوم دوم را در رویدادنامه تأیید میکند.(Astour 1986:327-331)
این سیزده شاه نخستین بر اساس نظریات جورج کامرون باستانشناس(Cameron 1936)، میتوان به صورت زیر گزارش کرد:
۱-گانداش، Gandash بنیانگذار سلسلهٔ کاسیها در بابل
۲- سرآگوم یکم Ser – Agum
3- کاشتی لیاش یکم Kashtiliash
4-اوشی -Ushi
5-آبی راتاش Abiratash
6-تازی گوروماش Tazi Gurumash
7-آگوم دوم نامور به کاک ریمه یا آگوم بزرگ Agum – Kak – Rema
8- هاربه –شیباک Harbe – Shipak
۹-تی پارک زی Ti – Park – Zi
10-بورنا بوریاش Burna – Buryash
11-پادشاهی ناشناخته
۱۲-کشتی لیاش دوم (۱۵۱۲-۱۵۳۰ پیش از میلاد) KashtiLiash
۱۳- اولام – بوریاش Ulam – Buryash
کاسیها با سیوشش پادشاه لیست شده در مدت ۵۷۶ سال و ۹ ماه، طولانیترین سلسله در بابل بودهاند. پایان لیست مربوط به سال ۱۱۵۰ پیش از میلاد است. اضافه کردن تعداد سالهای مربوط به پادشاهان در این لیست، تاریخ آغاز سلسلهٔ کاسیها را در سدهٔ هجدهم پیش از میلاد میرساند. یعنی زمانیکه حاکمانِ سلسلهٔ حمورابی هنوز کنترل بابل را در دست داشتهاند. در واقع تناقض تاریخی در اینباره وجود دارد، بنابراین ممکن است لیست شاهان، اجداد شاهان را نیز شامل میشده در صورتی که این اجداد، خودشان شاه نبودهاند. بورنابوریاش یکم Burnaburiaš I اولین فرد کاسی است که واقعاً در بابل حکومت کرده است که دهمین شاه لیست شاهان است. پیشنهاد شده است که جد او، آگومکاکریمه Agum-kakrime (Agum II) قبل از او، بابل را کنترل میکرده است (Fournet 2011:1)
کتاب نامه
Fournet, A. (2011). “The Kassite Language In a Comparative Perspective with Hurrian and Urartean.” The Macro-Comparative Journal 2(1): 1-19.
Goetze, A. (1964). “The Kassites and near Eastern Chronology.” Cuneiform Studies 18(4).The American Schools of
Oriental Research
Pinches, T. G. (1917). “The Language of the Kassites.” the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland 49(1): 101-114
امردادنامه- شماره ۳۳- فروردین ۱۳۹۱
سومریان چه کسانی بوده اند؟ سومر کجاست ؟
تا سده های اخیر اطلاعات موجود راجع اعصار اولیه و نخستین فرهنگ ها و تمدنها دربین النهرین ، منحصر به روایات عتیق و قصص قدیمی می شد و هنوز کسی از نامسومر نشنیده بود و از وجود قومی چنین هیچ اطلاعی در دست نبود ؛ قدمت فرهنگ وتمدن آنان به حدی است که حتی یونانیان و کلیمیان نیز از آن بی اطلاع بودند هرودوتپر گو و نادان نیز بی اطلاع بود واینجاست که زمان به صفر می رسد در حالی که ما از دولت هخامنشی ومصر باستان چیزی نمیداستیم– آنان نیز از سومریان خبر نداشتند . وفقط تنها بروسوس . مورخ بابلی ۲۵۰ سال پ. م در کتاب خود افسانه ای را عنوان کرده که شاید اشاره ای به این قوم باشد . وی می گوید که انسانهای غول آسایی به رهبری « اوآنس » نامی از خلیج فارس بر آمدند و هنرهای کشاورزی و فلز کاری و نوشتن را با خود به ارمغان آورد و سپس اضافه می کند آنها آنچه برای رفاه و بهبود زندگی آدمی ضرورت داشت به انسان سپردند و از آن زمان تا به حال اختراع تازه ای به ظهور نرسیده است .نخستین بار در قرن هفدهم بود که غربیها به تمدن باستانی مشرق زمین و بین النهرینعلاقه مند شدند یعنی هنگامی که پپترودلاواله – شرح جذابی از مسافرت خود و آنچه دیده و یافته بود ارائه کرد و خشت های بابل و اور را که حروفی ناشناخته بر آن حک شده بود به معرفی تماشا گذاشت و محافل علمی و فرهنگی و دربارها متوجه اهمیت جست و جو در مشرق زمین و بین النهرین شدند و سفرهای تحقیقی مختلفی آغاز شد . اما در آن زمان این سفرها و تحقیقات منحصر به مشاهده و بازدید از آثار و بقایایی بود که در سطح خاک قرار داشتند یا ویرانه هایی که در دسترس قرار می گرفتند و کسی به فکرحفر تپه ها و تلهای بر جای مانده نبود . تا اینکه در ۱۸۴۳ برای نخستین بار، پل امیل بوتا ، کنسول فرانسه در موصول که ایتالیایی تبار بود نخستین کاوش را در خرساباد شروع کرد و شهر آشور را کشف کرد و دوران جدید آغاز شد و حدودا در همان زمان ۱۸۴۵ یک انگلیسی به نام «سر هنری لایارد» به اقتباس از بوتا در نمرود ونینوا به حفاری پرداخت . به موازات این اقدامات ، تحقیقات زبان شناسی و خط شناسی بر روی کتیبه سه زبانه تخت جمشید ( پارسه) که از آغاز قرن نوزدهم شروع شده بود ادامه داشت . دو زبان اول که فارس باستان و عیلامی بوده خوانده شده بود . وزبان سوم نیز در نیمه قرن نوزدهم رمز گشایی شد و مشخص شد که سومین زبان سامی که امروزه به آکادی شهرت شهرت دارد و راه برای شناخت دورانهای باستانی بین النهرین هموار شد . بوتا و لایارد ، علاوه بر تعداد زیادی مجسمه های سنگی که به اندازه طبیعی ساخته شده بود ، قطعاتی از نقوش بر جسته در اندازه های مختلف و بسیاری اشیای ارزنده و نفیس دیگر که از کاخ ها و معابد و محل های باستان بین النهرین بدست آورده بودند با خود به اروپابردند و موزه هایی چون لوور را مزین کردند و گزارش های مفصل و شگفت انگیزی از کارها خود را نیز به ارمغان آوردند که یکی از آنها کتابخانه آشو بنی پال (۶۶۹-۶۲۷ ق. م) آخرین امپراطور با قدرت آشور بود که از شهر باستانی نینوا بدست آمد و شامل نوشته های مذهبی ، ادبی و علمی و به خط بابلی و آشوری بود در بین این نوشته ها لوحه های دیگری بدست آمد که به خط و زبان دیگری بودند که بعد ها معلوم شد سومری هستند و زبان و خط سومری ۱۵۰۰ سال قبل از آشور مورد استفاده قرار می گرفت و قبل از زبان آکادی است .
>در فاصله سالهای ۱۸۳۵ تا۱۸۴۴ « راولینسون » نوشته های سه زبانی داریوش کبیر را در ارتفاعات بیستون در غرب ایران را خواند وترجمه کرد این کتیبه که به سه زبان فارسی کهن ، بابلی و عیلامی گل سر سبد آشور شناسی نامیده می شود ، در همین دوره «هینکس» خاور شناس ایرلندی که در کشف و شناسایی سیستم حروف صدادار خطوط میخی به راولیسون کمک می کرد ، دریافت که خط میخی به کار رفته در زبانهای سامی خاور نزدیک ، از قومیکهن تر به رعایت گرفته شده که زبا آنها غیر سامی بوده و این همان قوم متمدن سومر است و اما نام سومر را ژول اوپرت خاور شناس آلمانی مقیم فرانسه و همکار دیگر آن دو به آن قوم داد . وی اولین کتاب درباره سومری ها را به سال ۱۸۸۱ تحت عنوان مطالعاتی سومری به زبان فرانسه انتشار داد ونام راولینسون ، ادوارد هینکس و ژول اوپرت به عنوان قدیسین سه گانه مطالعات میخی مشهور شددر ادامه کشفیات در سال ۱۸۵۴ دو نفر باستان شناس انگلیسی محل سه شهر سومری اور ، اریدو ، اوروک را پیدا کردند و در اولین کاوشها که سرپرستی آن را ارنست دوسارزاک به عهده داشت اشیای نفیسی مانند مجسمه گودآ و دو مهر استوانه با خط نوشته سومری بود .گودآ:فرمانروای شهر تلو یا همان گیر سو است که در حدود ۲۱۴۳ تا ۲۱۲۴ق. م بوده است .در اواخر قرن نوزدهم آثار بیشتری از تمدن سومری بدست آمد و از جمله آنها ، فرانسوی ها خرابه های شهر لاگاش را پیدا کردند که الواح بسیاری داشت و همچنین در سال ۱۸۸۹ غنی ترین کتابخانه از اسناد خط و زبان توسط باستان شناسان آمریکایی از شهر مذهبی بدست آمد که بیش از پنجاه هزار لوح یا کتیبه با نوشته بود و کم کم تمدنی که می تواند به اندازه مصر و یونان گنجینه داشته باشد البته یونان بی تمدن ترین کشورها در میان کشودهای خاورمیانه ، هند و چین والبته اکثر این محققان و خاور شناسان هدفی جزء تزیین موزه ها ی خودشان و کشورشان نداشتند بهمین علت آثار غیر زیبار را غیر مهم نمی پنداشتند و به همین علت بسیاری را ازبین بردند و تعدا کمی را حفظ کردند تا موقعی که آلمانی های بافرهنگ وارد عراق شدند در اوایل قرن بیستم « روبرت کولدوی » در بابان و والتره آندره در آشور تکنیک های جدیدی پیش گرفتند که خیلی موثر بود در فاصله بیست ساله بین دو جنگ جهانی که شاید درخشانترین و پر ثمرترین ادوارتاریخ باستان شناسی بین النهرین بنامیم . در این دوره لئونارد وولی حفاری شهر باستانی اور را به عهده گرفت شهری که در تورات به عنوان زادگاه ابراهیم نبی نام بردهشده است . سر کئنارد ولی موفق به کشف قبرستان سلاطین سلسله اول (۲۴۵۰ ق م) شد . همچنین هیاتی از دانشگاه شرق شیکاگو و با همکاری هنری فرانکفورت در منطقه ماری در کنار رودخانه دجله فرات در سوریه مدارک زیادی از سلسله اول به دست آورد و قصر باشکوه مربوط به قرن ۱۸ ق .م در بایگانی و اسناد و مدارکی متعلق به زمان حمورابی را کشف کرد .همچنین ستون لوید و حله باقر و فؤاد صفر در مجموع سه محل بکر را برای موزه عراق حفاری کردند. اریدو یکی از قدیمی ترین شهرهای مقدس بین النهرین ؛ حرمل یک تپه بی اهمیت که به نحو غیر منتظره ای سر شار از کتیبه بود و هاترا ، پایتخت شگفت انگیز یک کشور پادشاهی عربی قبل از اسلام بدین ترتیب رنل و اتلال ودمن و تپه های بزرگ و کوچک یکی پس از دیگری گشوده شدند و اسرارشان عرضه گردید و تکه های اصلی بین النهرین کشف گردید و این چنین بود شناخت بین النهرین که در نتیجه آن تمدن بابل – آشور و اکد و سومریان بزرگ و بافرهنگ آشکار شد بین النهرین که طی این حوادث قدیمی ترین تمدن را دارا گشت البته تا سال ۲۰۰۷ با وجود این امروزه بوهایی از جیرفت به مشام می رسد که دارای تمدنی ۴۵۰۰ سال قبل از میلاد می باشد یعنی با سومر حداقل حداقل هزار سال سال تفاوت دارد ولی افسوسکه فقط یک شهر است و آثار آن توسط مردم بی فرهنگ منطقه به سرعت نابود و قاچاق شد ولی بازهم هرگز به درجه سومر نخواهد رسید ونیم میلیون لوح نشانه ی بی رقیب بودن در دنیا را دارد enifkپس تا به امروز سومریان قدیمی ترین تمدن جهان را داشته اند و حدود ۳۶ قرن ق . م می زیسته اند که ۲۰قرن ق .م ناپدید گشتند . و اموریان ، کاسیان ، آشوریان ، کلوانیان ، آشور ، بابل همه باز مانده شاید سومریان باشند که بعد از سومر پیوسته از بین النهرین حکومت کرده اند و تا زمانی هخامنشیان بابل را نیز با عدالت از صحنه محو کردند آخرین تمدن بین النهرین محو گشتهمانطور که آشوریان نیز مقابل ماد و بابل شکست خوردند و بعد از سقوط هخامنشی به دست اسکندر ، هخامنشی بدست اسکندر کبیر یا بزرگ تمدن خاور میانه در نزاع فرو رفت که با آمدن عربها و دین اسلام دیگر چراغ تمدن های بزرگ خاموش شد و تا به امروز تمام کشورهایی که اسلام در آنجا وجود دارد هیچ تمدنی ندارند و نخواهند داشت . به نظر من ، سومریان از جیرفت به بین النهرین رفتند چرا که ناگهان خانه های جیرفت خالی از سکنه شده و سالها یی بعد سومر ظهور کردبا تشکر از : اکرم و بهروز فرنو
سه پست جالب در است تاریخ ما
با تشکر
تمدن آرتا » جیرفت کهن(از پست داخل وبلاگ کامل تره)
خط و کتابت مانوی
لزوم شناخت تاریخ و تمدن ایران پیش از ماد
تمدن باستانی آرتا گهواره تمدن
اگر بخواهیم سفر خود در تاریخ ایران را آغاز کنیم و سیر اندیشه و تمدن انسان ایرانی و ارتباط آن با جهان بیرون را پی گیریم باید این سفر را از نخستین آثار تاریخی که شواهدی دال بر وجود تمدنی باستانی در ایران زمین دارند شروع کنیم. پس بیایید به جنوب شرقی ایران سفر کنیم و از کرمان و منطقه شهداد سفر طولانی خود را آغاز کنیم. سفری که هنوز تا مهاجرت آریاییان به ایران حداقل دوهزارسال فاصله دارد و حداقل یک تمدن دیگر یعنی تمدن عیلامی میان این نقطه شروع و آغاز حکومت مادها و سپس امپراتوری هخامنشیان و بنیان گذاری کشور ایران توسط کورش کبیر که توسط بسیاری از ما آغاز تاریخ تمدن ایرانی شناخته می شود فاصله است.
شهداد منطقه ای است واقع در کویر لوت که امروزه بخشی از استان کرمان محسوب می شود. شهری که خود چنان قدمتی در تاریخ ایران دارد که هرودت ۲۵۰۰ سال پیش از آن به عنوان کارامان و شهری که یکی از ده تبار مهم پارسیان را تشکیل می دهد نام برده است و داریوش شاه هخامنشی بر کتیبه بیستون از اینکه چگونه از چوبهای کارامان برای ساخت پارسه (تخت جمشید ) بهره جسته است می گوید. نام باستانی شهداد بنا بر بسیاری کتب از جمله تاریخ طبری ”خبیص” بوده است و در یکصد وده کیلومتری شرق کرمان در حاشیه غربی کویر لوت قرار دارد. خبیص در زبان عربی به معنای حلوای خرماست و این احتمالا به دلیل کیفیت بالای خرمای این منطقه بوده است و البته بنا به اسناد تاریخی حنا و پارچه های ابریشم این منطقه نیزدر گذشته ای نه چندان دور خواستاران فراوان داشته است. نکته جالب توجه دیگر در رابطه با منطقه شهداد این است که این منطقه تنها ۸۰ کیلومتر با ناحیه گندم بریان فاصله دارد. منطقه ای با ۴۸۰ کیلومتر مربع مساحت که باگدازه های آتشفشانی سیاه رنگ پوشیده شده و به علت جذب بسیار بالای نور خورشید گاهی درجه هوا در سایه آن به ۷۰ درجه سانتیگراد می رسد و این حرارتی است که هیچ موجود زنده ای در آن امکان زندگی ندارد و از این روست که آن را به همراه نقطه ای در صحرای آریزونای امریکا (با ۶۵ درجه حرارت) گرمترین نقطه زمین می دانند .
از لحاظ جاذبه ها و عوارض طبیعی، دشت لوت یکی از منحصر به فردترین نقاط که زمین است. مرتفع ترین هرمهای شناخته شده ماسه ای دنیا با ۳۰۰ متر ارتفاع در لیبی قرار دارند و این در حالی است که ارتفاع هرمهای ماسه ای کویر لوت گاه به ۴۸۰ متر نیز می رسد. گذشته از هرمهای ماسه ای کلوتهای دشت لوت در ۴۰ کیلومتری شمال شرق شهداد بزرگترین عارضه طبیعی دنیاست. شهری افراشته از کلوخ ،ساخته دست آب و باد و خاک به مساحت ۱۱۰۰۰ کیلومتر مربع در کویری که حتی گیاه در آن نمی روید.

ولی این شگفتیها تنها پوشاننده شگفتی دور از ذهن و بزرگ دیگری هستند که برای هزاران سال از چشمان بشر پنهان گشته بود. چه کسی باور می کرد تمدنی بزرگ با قدمتی بین شش تا هشت هزار سال در اعماق این ناحیه بیابانی و بی حیات خفته است. چند سال است که نام تمدن آرتا در میان باستان شناسان به گوش می رسد. ولی این آرتا کجاست و اولین سرنخهای تاریخی وجود آن چگونه به دست آمده است و ارتباط آن با منطقه شهداد چیست؟
مطابق یک توافق عام در دنیای باستان شناسی بین النهرین گهواره تمدن بشری محسوب می شود و از این نظر آن را حتی بر مصر مقدم می دانند. این نقطه ای است که سفر تاریخی بشر در هزاره چهارم پیش از میلاد آغاز گشته است. نام بین النهرین تداعی گر تمدنهای سومر، اکد، بابل و آشور است و این نام نخستین بار توسط آشوریان به این منطقه اطلاق شد و بعدها به همین صورت به یونانی، عربی و در نتیجه پارسی برگردانده شد. سومر قدیمیترین این تمدنهاست که توسط همسایگانشان شنعار نامیده می شدند و هم در تورات و هم در کتیبه ای از کورش به آنها اشاره شده است. برای اولین بار ستاره شناسی و تقسیم ساعت به ۶۰ دقیقه و هر دقیقه به ۶۰ ثانیه از سومر برخاست و نخستین کتیبه جهان مربوط به ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد در این نقطه به دست آمده است. تمدن همسایه سومر اکد نام داشته که سامی نژاد بوده اند ولی آنچه آشکار است این است که سومریان چون عیلامیان نه سامی و نه آریایی نژاد بوده اند و زبان آنان نیز هیچ گونه ارتباطی با زبان این اقوام نداشته است و خویشاوندی آنان نیز با اقوام آسیای صغیر به تایید نرسیده است و چگونگی پیدایش آنان و منشا زبانشان در پرده ای از ابهام قرار دارد. شهر اوروک از معروفترین شهرهای این تمدن و افسانه گیل گمش ،شاخص ترین اسطوره به جا مانده از آنان است و همچنین زیگوراتها به صورت معابد پلکانی یکی از قدیمیترین خاستگاههای خود را در سومر یافته است و شایان ذکر است که رسم ساخت این این بنا در تمدن همسایه یعنی عیلام و هزاران کیلومتر دورتر در اقوام مایا و اینکا نیز مشاهده شده است. این تمدن بعدها توسط اکدی های سامی که از عربستان مهاجرت کرده بودند مغلوب شد و دوره های بعدی احیا شهرهای آن را باید در تمدنهای وارث آن چون کلده، آشور و بابل جست. نکته ای که اینجا لازم به ذکر است این است که امکان اطلاق واژه تمدن به هر مجموعه یافته باستان شناسی وجود ندارد و اصولا زمانی می توانیم از یک تمدن صحبت کنیم که به یافته هایی چون معماری، صنعت، حکومت، مذهب، تجارت و البته خط و زبان به طور هم زمان دست یابیم.
نخستین اشاره ها به تمدن آرتا را می توان در آثار مکتوب به جا مانده از تمدن سومر یافت که آنها در گل نبشته ها و سرودهای حماسی خود بارها به این سرزمین اشاره کرده اند و از آن یاری طلبیده اند. در این نوشته ها آمده است که :”برج و باروی آرتا از لاجورد سبزند، دیوارهای آن از آجر قرمز، و خاک مورد نیاز برای بنا کردن آن از کوههایی آمده است که در آنها سرو میروید.” در آثار بعدی در دوره های بعدی سومر پادشاه اوروک از مردم آرتا می خواهد تسلیم شوند و ثروت خود را در اختیار سومر قرار دهند و فرستاده مردوک این سرزمین را اینگونه آدرس می دهد که باید از اوروک به سوی عیلام روی و از سرزمین عیلام بگذری، از انشان (فارس کنونی) عبور کنی و پس از پشت سر گذاشتن هفت کوه به آرتا خواهی رسید.
در طی سالیان گذشته نظریات متعددی در رابطه با آرتا مطرح شده است. گروهی آن را تنها یک اسطوره تاریخی می دانند و گروهی نیز آرتا را واقع در غرب ایران و بیشتر حوالی دریاچه ارومیه و همینطور ارمنستان می دانند که در این میان نیز گروهی به ریشه های مشترک نژادی مردم بومی آن منطقه و سومری ها اعتقاد دارند. اعتقاد دیگری نیز وجود دارد که با جهت ارائه شده توسط لوح سومری اگر انشان را همان فارس بدانیم مطابقت بیشتری دارد و آن این است که این تمدن باید جایی در جنوب شرقی ایران باشد.
پرفسور مجید زاده مدتهاست که معتقد است ارتباطی بین آثار یافت شده از منطقه شهداد، جیرفت و شهر سوخته وجود دارد که ارتباط جغرافیایی آنها در منطقه جنوب شرقی ایران آن را تقویت می کند. او معتقد است در این منطقه ما با تمدنی عظیم و بسیار کهن و پهناور روبرو هستیم که هزاران سال است در سکوت دشتهای کویری این منطقه خفته است. تمدنی که به اعتقاد او همان آرتای گم شده است که او روزگاری که در دانشگاه شیکاگو تحصیل می کرد آرزو داشت روزی به جستجوی آن برآید. آرزویی که ۲۵ سال بعد محقق شد.
سوالات بسیاری است که در این ارتباط باید پاسخ داده شود. آیا یافته های باستانشناسی در این منطقه در حد آن است که بتوانیم به آن تمدن اطلاق کنیم؟ به یاد آوریم که برای این کار ما باید صنعت، آیین ها، حکومت و خط و زبان را به اثبات برسانیم. و اگر آنچه یافت شده براستی سرنخهای یک تمدن است. قدمت این تمدن چقدر است؟
اگر ادعاهای پرفسور مجیدزاده و همکاران امریکایی او در تمدن بودن آثار به جا مانده و قدمت آنها درست باشد، زلزله ای در انتظار دنیای باستان شناسی است و جایگاه گهواره تمدن تغییر خواهد کرد. ایرانیان ریشه های جدیدی برای هویت باستانی خود خواهند یافت که ۱۵۰۰- ۳۰۰۰سال کهن تر از مهاجرت آریاییان به ایران است و البته سوالات جدیدی مطرح خواهد شد.
ارتباط تمدن آرتا و سومر چه بوده است؟
آیا سومریان غیر آریایی و غیر سامی همچون عیلامیان غیر آریایی و غیر سامی برای نخستین بار از آرتا مهاجرت کرده اند؟
ارتباط عیلام که تا امروز کهن ترین تمدن شناخته شده ایرانی به پایتختی شوش است با این دو تمدن چیست؟
آیا زیگوراتها که تنها در معدودی تمدنهای جهان تا امروز پدیدار گشته اند از جمله زیگوراتهای سومری، زیگوراتهای تمدن ایلام که معروفترین آنها چغازنبیل است و زیگوراتهای جیرفت ارتباط تاریخی معنا داری با یکدیگر را آشکار خواهند ساخت؟
و شگفتی بزرگتر آنکه زیگوراتهای اقوام ناپدید گشته مایا و ازتک در امریکای مرکزی ریشه های کهنی در آسیا خواهد یافت؟
سوال غیر طبیعی آخر وقتی جذاب تر می شود که بدانیم مایاها مطابق تقویم شگفت انگیز خود که تقریبا در ۳۳۱۴ سال قبل از میلاد و همزمان با تولد تمدن سومر آغاز می شود تاریخ خود را آغاز کرده اند و این تاریخی است که ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ به پایان می رسد و شگفت آنکه از شباهت چهره های منقوش بر آثار مایایی، عیلامی، سومری و آثار به جا مانده از تمدن جیرفتو شهداد که بگذریم رسمهایی چون جشن گرفتن ۲۲ دسامبر به معنای طولانی ترین شب سال، تقسیم سال به ۳۶۵ روز و محاسبه خمسه مسترقه یا ۵ روز دزدیده شده که در ایین های باستانی ایران مشاهده شده به صورت کاملا منطبق در رسومات این قوم دور افتاده در آن سوی اقیانوسها تنها یک همزمانی شگفت است و یا خطوط جدیدی از دنیای کهن و مهاجرت های آن در حال آشکار شدن است؟
در چند سال گذشته من به دلیل علاقه به تمدن و عرفان سرخپوستان امریکای مرکزی مطالعاتی را بر روی تقویم مایایی و عرفان تولتکی انجام داده ام. نکات ذکر شده در مورد جشن شب یلدا، تقسیم سال، ۵ روز دزدیده شده و اعتقاد به بازگشت روح مردگان و آغاز تاریخ مایایی همگی مواردی بود که به عنوان مشابهات توجه مرا جلب کرده بود و نظریات جدید درباره منشا قوم سومر و به ویژه تقارن آغاز سفر تاریخی این قوم منجر به طرح احتمالاتی شد که دربالا بدان اشاره کردم که تا کنون تحقیقی در رابطه با آن مشاهده نکرده ام و اگرچه آنچه طرح گردیده تنها در حد پرسش و طرح یک سوال است ولی به معتقدم ارزش مطالعات بیشتر را دارد. زیرا آنچه در این رهگذر یافت خواهد شد تنها آثار باستانی نیست و در تاریخ شکل گیری مبانی تفکرات عرفانی، باورهای تمدنهای نخستین و ساختار آگاهی انها نیز تاثیر خواهد داشت. احتمالا مطالعه بر روی اسطوره های این اقوام خطوط جدیدی را آشکار خواهد کرد و این یکی از مواردی است که در حال حاضر مشغول مطالعه انم. که در بخشهای بعد و جمع بندی کل مجموعه تمدن آرتا بیشتر بدان خواهم پرداخت.
اگرچه این بخش از بحث بیشتر بر حدس و گمان متکی است و تا حتی تبدیل به نظریه راهی طولانی ی رو دارد ولی اثبات وجود تمدنی که ارتباط دهنده شهداد، جیرفت و شهر سوخته باشد نه تنها گهواره تمدن را از بین النهرین به ایران جابجا خواهد کرد بلکه بنیانهای درک باستانشناسی از دنیای کهن را دگرگون خواهد ساخت.
آیا یافته ها توان دلالت بر وجود تمدن اسطوره ای آرتا را دارند ؟!
آیدین پورمسلمی تیر ماه ۱۳۸۹ (+)

فرمانروایان آخرین دوره بابل، سامی تبار یا ایرانی تبار؟
بابل سرزمینی است که در جنوب میانرودان جای دارد. این سرزمین در بخشی از اوستای کهن (رام یشت) به صورت «کویرینتَ»، «بَوری» در آبان یشت، «سومر» در اسناد گوناگون میانرودانی و استوانه کورش، «بابل» و «کلده» در نوشته هایی از میانرودان، «بابیروش» در نوشته های پارسی هخامنشی، «بابولنیا» در نوشته های یونانی و «بابِل» در نوشتگان پهلوی ثبت شده است.
به طور کلی، تاریخ بابل به بخش های زیر بخش بندی می شود:
۱- دوره «آموری ها» (سامی هایی که تمدن نخستین بابلی را پدید آوردند) که به دو دولت شهر «ایسین» (سده بیستم تا سده هجدهم پیش از میلاد) و «لارسا» (سده بیستم تا سده هفدهم پیش از میلاد) بخش می شود.
۲- دوره حکومت فرمانروایان شهر بابل (دودمان های یکم و دوم از سده نوزدهم تا سده شانزدهم پیش از میلاد).
۳- دوره چیرگی کاسی ها (از مردمان ایرانی) از سده شانزدهم تا سده دوازدهم پیش از میلاد.
۴- دوره دودمان های چهارم تا نهم بابل از سده دوازدهم تا سده هشتم پیش از میلاد.
۵- دوره چیرگی آشوریان بر بابل و کشمکش ها میان بابلیان و آشوریان (از سده هشتم تا سده هفتم پیش از میلاد).
۶- دوره «نو بابلی» از سال ۶۲۶ پ.م تا سال ۵۳۹ پ.م (تصرف بابل به دست کورش بزرگ).

نبونید یا داریوش مادی، آخرین فرمانروای کلدانی بابل
دوران نو بابلی، آخرین بخش از تاریخ بابل است. این دوره با پیروزی یک سردار جنگی به نام «نبو اپلَ اوسور» (نبوپلسر ) بر نیروهای آشوری زیر فرمان «سین شر ایشکون» و بیرون راندنآشوریان در سال ۶۲۶ پ.م آغاز شده و تا هفتم آبان ۵۳۹ پ.م که برابر با درونش کورش دوم (بزرگ) است، به بابل پایان می پذیرد. در این بازه زمانی، رخدادهای بسیار مهمی در تاریخ میانرودان و ایران روی می دهد. پیروزی نیروهای مشترک مادی به فرماندهی «هووخشترَ» و میانرودانی جنوبی (کلده ای) به رهبری «نبوپلسر» در سال ۶۱۳ پ.م، منجر به سقوط نینوا شد و با تصرف شهر هران به دست کلدانیان در سال ۶۱۰ پ.م، تمامی میانرودان شمالی، در شمار سرزمین های ایرانیان مادی و کلدانی های میانرودانی درآمد. پیوند زناشویی میان پسر نبوپلسر (نبوکدنزر دوم یا همان بخت نسر معروف) و دخت هووخشترَ (آموتیس )، موجب استواری روابط دو دولت گشت. سپس، سامانه باغ های معروف بابل به پیروی از سنت باغ سازی ایرانی ساخته شد و در پس آن، تصرف اورشلیم و سقوط یهودا به دست نیروهای کلدانی، پس نشینی نیروهای مصری (متحدان اورشلیم)، ویرانی نیایشگاه اورشلیم و انتقال یهودیان به بابل (همه در سال ۵۸۷ پ.م) رخ می دهد. در پس نبوکدنزر دوم، رخدادهای چشمگیر پایان می یابد تا آن که بابل به دست کورش تصرف می گردد. چنان که بخواهیم نگاهی گذرا به ترتیب فرمانروایان کلده (نوبابلی) میانرودان جنوبی بیاندازیم، به شرح زیر نگاشته می شود:
نبو اپلَ اوسور (۶۲۶- ۶۰۶پ.م) که متحد ایرانیان مادی بود.
نبو کودوری اوسور یا نبوکدنزر دوم (۶۰۵-۵۶۳ پ.م) که داماد هووخشترَ بود.
اَمِل مردوک (۵۶۲-۵۶۱ پ.م)
نرگَل شر اوسور یا نرگل شرزر (۵۶۰-۵۵۷پ.م) که زمان به قدرت رسیدن وی، همزمان با روی کار آمدن کورش بزرگ در انشان (یدایَ) بود.
لباشی مردوک (۵۵۷پ.م)
نبونئید (۵۵۶-۵۴۰ پ.م)
تا بدین جا، به نظر می آید که با شماری سامی تبار روبه رو هستیم که دگر بار در پس گریز مردوک اپلَ ایدینَ دوم (مردوخ بلدان در تورات) توانسته اند تا استقلال بابل را بازگردانند و حاکمیت سامی های بابلی را تشکیل دهند.
اما در گزارش های کلاسیک دیگر، سخن از نگرش دیگری است. ماجرایی که در آن بخت نسر (نبوکدنزر دوم) یک ایرانی خوانده شده است.
با هم نگاهی به برخی از این گزارش ها بیاندازیم:
«… بدان که بخت نصر به عجم نامی بزرگ داشت و از تخمه گودرز بود و نسل ملوک… ملکان بسیار را خدمت کرد از ملوک عجم.»…«و گویند : این بخت نصر را نام بختنرسه بود و از عجم بود، از فرزندان گودرز… پس بهمن پادشاهی بابل و عراق و شام بدو داد تا حد مغرب. و او را گفت: دیگر بار به شام رو و بیت المقدس را ویران کن چون بار پیشین. و او را بفرمود که سپاه چندان که خواهی بگزین و خواسته چندان که ترا به کار است بر گیر. بخت نصر پنجاه هزار مرد از لشکر برگزید و سیصد سرهنگ و از خاندان های مَلک چهار تن، تا وزیران او باشند: یکی را نام داریوش بن مهری ( و او خواهرزاده بخت نرسه بود) و دوم کیرش بن کیکوان ( و او خازن بهمن بود) و سدیگر احشویرش و چهارم بهرام بن کیرش بن بشتاسب … بن کیرش بن جاماسب… و سپاه بکشید و رفت سوی زمین عراق و بابل و یک سال همی ساخت آن کار را. و سپاهی را همی گرد کرد و برگ می ساخت و از فرزندان سنحاریب ملک (یک) تن مانده بود به زمین بابل، نام او بخت نصر بن بنوزرادان بن سنحاریب و مُلک موصل او را بود. چون بخت نصر آهنگ شام کرد و زمین بیت المقدس، آن فرزند سنحاریب [بخت نصر بن نبوزرادان] از موصل برداشت و سوی او آمد و با سپاهی بسیار بر سبیل خدمت. بخت نصر او را بنواخت و گرامی کرد و مر او را سپاه داد و بر مقدمه خویش بفرستاد به بیت المقدس و خود از پس او رفت با سپاهی بسیار که شمار آن کس ندانست. چون آنجا رسید در افتاد و بیت المقدس را ویران کرد و خلق از بنی اسرائیل بکشت و خلقی بسیار برده کرد که اندر سپاه او صد هزار غلامچه بود نارسیده به جز از بزرگان و زنان و دختران…اسیران را برگرفت از بنی اسرائیل و سوی عراق باز آمد و به ملک بنشست. و آن را که رسول بهمن را کشته بود و با پسرانش همه را دست بسته و کور کرد و به نزدیک بهمن فرستاد….بهمن… از بخت نصر سپاس داشت و ملک بابل و عراق تا حدود مغرب بدو باز گذاشت. بخت نصر به ملکی بنشست و از بردگان بنی اسرائیل… پیش خویش اندر بندگی برپای کرد.» (۱)
در سیاهه بیرونی (۲) نیز که به پیروی از سیاهه پتولمی آن را نوشته، به مجموع بخشی از آخرین دودمان سامی بابلی (دودمان نهم)، اشغالگران آشوری (از تیگلات پیلسر سوم تا آشور ندین شومی) و تمامی فرمانروایان نوبابلی و هخامنشی با عنوان «ملوک کلده» اشاره شده است. بیرونی درباره معنای واژه کلده چنین نوشته است: (۳)
«کیانیها که پادشاهان بابل بودند و اهل بابل ایشان را کلدانیان می گویند… کلدانیان را نمی شود کیانی داشت بلکه کلدانیان حکامی بودند که از ناحیه پادشاهان کیان در بابل حکومت نمودند و مقر سلطنت کیانیان بلخ بود که چون به کلده رسیدند، مردم باختر ایشان را کلدانیان گفتند و این نام حکام قبلی این سلسله بود.»
در سیاهه بیرونی (و الگوی آن پتولمی) این ترتیب آمده است: (به صورت بیرونی-پتولمی- مدت حکومت)
نیوخذناصر (نبپلسرس) ۴۱ سال
بختنصر فاتح بیت المقدس (نبکدلاسارس) ۴۳ سال
بخلالتز (ایلو آرودامس) ۲ سال
بلطشاصر ۴ سال
داریوش مادی یکم (نبنادیس) ۱۷ سال
کورش بانی بیت المقدس (کورس) ۹ سال
موارد بالا گوشه هایی از گزارش های اسناد کلاسیک اسلامی بودند. اما ردّ پای این دیدگاه در متون پهلوی نیز دیده می شود، بدین گونه : (۴)
«پاسخ موجز آتور فرنبغ فرخ زادان پیشوای بهدینان به چند پرسش معنی دار یاکوب پسر خالد که چنان که میگفت خویشاوند واقعی همه مردمانی بود که آنان را نیز سیمرا می خوانند و پیوند این یاکوب از زمان سالاری وَمَن که تبار ایرانی داشت، به آنان می رسد. نیاکان آنان (مردمان سیمرا) به عنوان سپاه سالاری و به عنوان سپاهگیری از راه دوستی آن قوم تحت سپاهبدی بوخت نرسی به حرکت درآمدند تا بدقانونی و بدکاری بنی اسرائیل و دیو پرستی گرانبار و زیانی را که از آنان ناشی می شد، از میان برند.»
آنچه از گزارش های سندهای بالا به دست می آید، عبارت است نامستقل بودن حکومت نوبابلی (کلده) و زیر فرمان دولتمردان بلخ قرار داشتن آنان. اینکه به راستی چنین بوده (چنان که درباره نبوکدنزر دوم نوشته اند که وی مرزبان غرب سرزمین های دولت ایران، برابر با یک چهارم کل کشوربوده است (۵) و یا آن که این صرفا احترامی تشریفاتی به شمار می آمده خود گفتمانی مهم است. اسناد یادشده می گویند که نبوکدنزر دوم با اجازه و فرمان فرمانروای ایرانی نشسته در بلخ به اورشلیم یورش برده (چنان که این مطلب برای یورش سناخریب آشوری نیز بیان شده)، در برابر ستون پیروزی نامه سناخریب که در آن خود را آقای جهان میخواند، «یادمان نامه» نبوپلسر (سال های نخستین حکومت وی و رخدادهای سقوط نینوا تا روی کار آمدن نبوکدنزر) و یادنامه سال های نخستین نبوکدنزر بیان میدارند که آن ها فرمانروایانی مستقل بوده اند. از دیگر سو، بهمن نوه گشتاسپ است و گشتاسپ فرمانروای زمان زرتشت سپیتمان (زایش به سال ۶۱۸۳ پ.م). بنابراین میان بهمن و نبوکدنزر دوم (۶۰۵ پ.م) فاصله زمانی به هزاره ها میکشد. اینکه چگونه سند کلاسیک پهلوی و اسلامی بیان داشته اند که نبوکدنزر به فرمان بلخ و بهمن به سوی اورشلیم رفته است، پاسخی منطقی خواهد داشت. سند پهلوی یادشده، بیان داشته است که در ایران، فرمانروایی بوده است به نام «وَمَن» (آنچه به وهومنَ یا بهمن نوه گشتاسپ نزدیک است). بنابراین این بهمن مد نظر بوده و نه بهمن پسر اسپندیار و نوه گشتاسپ. از دیگر سو، این ماجرا (نگاه فرمانروایان میانرودان به بلخ جهت انجام یک لشگر کشی به جهان غیر ایرانی)، ما را به یاد دوران قدرت نمایی فرمانروایان اسپانیا و پرتغال می اندازد؛ در آن هنگام که پاپ ها از قدرت نظامی و شوکت گذشته خود برخوردار نبوده اند، اما باز هم دو فرمانروای ابرقدرت آن زمان ، به شوند جایگاه تاریخی و معنوی پاپ، از وی به صورت نمادین، درخواست پروانه جهت لشگر کشی به خاور و باختر جهان مینمودند. ما دیرینگی و تاثیر دولت بلخ بر معادلات منطقه فلات و میانرودان را از هزاره های زرتشت گاهی داریم. افزون بر آن، بیرونی نیز به روشنی بیان داشته که کیانیان نشسته در بلخ (در پس بهمن) همچنان در میانرودان نقش سیاسی دارند و کلدانیان، فرمانداران آنان می باشند. این مورد می تواند تا اندازه ای ادامه و سرنوشت فرمانروایان بلخ (کیانیان) در پس سکوتی که در اسناد در پس پایان فرمانروایی «همای چهر آزاد» می کنند، را روشن سازد. حکومتی که دیگر استواری پیشین را در فرمانروایی بر فلات ایران نداشته و تنها نمادی از آن باقی مانده است. از همین روی می باشد که دیودور، خبر از روی کار آمدن دولت ماد در هزاره سوم پیش از میلاد و ارمنستان در همان دوره می دهد(۶) و بر همین پایه است که اسناد سومری- اکدی، سخن از وجود دولت پرهشه (پارس) به هزاره سوم پیش از میلاد در خاور ایلام مینمایند. تمامی این موارد، نشانگر این مهم است که دولت بلخ، یکپارچگی کشور خود را از دست داده است. اما هنوز هم در سده هفتم پیش از میلاد، آن میزان از مشروعیت معنوی برخوردار است که بسان پاپ های هزاره های سپسین، فرمانروایان میانرودان جهت یک اردوکشی، نیم نگاهی فرزندانه به آن بیاندازند. اینکه در سند ائوسبیوس به نقل از الکسندر پلی هیستور (۷) «آشتاهاک» (فرجامین فرمانروای مادی) ساتراپ ماد و نه فرمانروای آن خوانده شده، احتمالا برآمده از همین نگاه پدرانه به فرمانروای ایرانی بلخ است، وگرنه اسناد آشکارا به قدرت فراوان شاه مادی یادشده گواهی می دهند. ما می دانیم که تصرف سرزمین های خاوری فلات ایران (که شامل بلخ نیز بوده است)، در حد فاصل سقوط لیدی (۵۴۶ پ.م) و پیش از تصرف بابل (۵۳۹ پ.م) رخ داده است. بدین گونه، کورش با برانداختن حکومت بلخ، فصل نوینی از تاریخ را در منطقه باز مینماید. از همین رو است که مسعودی، دو روایت پیرامون او بیان کرده که در یکی کورش، یک فرماندار وابسته به بلخ خوانده شده و در دیگری، یک فرمانروای مستقل. (۸)
بازگردیم به سخن اصلی. حال چگونه است که در نگرش امروزین، فرمانروایان نو بابلی، سامی دانسته می شوند، اما گزارش اسناد کلاسیک، آنان را نه تنها ایرانی دانسته، بلکه نام های ایرانی برخی از آنان را نیز روشن ساخته است.
چنان که دیدیم، نام بابلی نبوکدنزر، نبوکودوری اسور ثبت شده است که معنای آن ر ا چنین دانسته اند:
نبو (خدای خرد که پسر مردوک بوده است) + کودوری (پسر بزرگ) + اوسور (پاسداری) که بر روی هم چنین می شود: نبو پسر بزرگترم را پاس ُدارد. در حالت پهلوی معنای بوخت نرسه چنین می گردد: بوخت (بخت و سرنوشت که نمادی از خدای زروان است) + نرسه (نمایش مرد که ایزد پیک اورمزد بوده) ، بر روی هم: نرسۀ سرنوشت.
داریوش بزرگ در بیستون، حالت پارسی هخامنشی نام نبوکدنزر را «نبوکُدرَچَرَ» ثبت کرده (۹) و آن را در حالت خوزی باستان (ایلامی)، «نَپ کوتورروزی» به نگارش در آورده است. (۱۰) نپ در زبان خوزی باستان به مفهوم خدا است. واژه «رَچَرَ»در انتهای حالت پارسی نیز به واژه «رَوچَ) به معنای روز و روشنایی بسیار نزدیک است. اینکه چرا بخش نخست نام بابلی به همان صورت، در پارسی مانده و بخش پایانی دگرگون شده، می تواند ما را یک گام به نام ایرانی فرد کلدانی مورد گفتگو نزدیک تر کند. به آن شرط که این دگرش پایانی را تفاوت در گویش نام در نگرش نگیریم. به طور کلی، در میانرودان سنت بر این بوده است که فرمانروایان از هر قوم بیگانه ای، در نهایت یک نام سامی برای خود بر می گزیدند. چنان که فرمانروایان نخست گوتی (از مردمان مرکزی فلات ایران) و کاسی (از مردمان ساکن در شمال فلات ایران) نام های بومی خود را داشتند و جانشینان آنان، نام های سامی اکدی- بابلی را دارا گشتند. از این رو، وجود نامی سامی برای نبوپلسر و نبوکدنزر، به معنای سامی تبار بودن آنان نمی باشد. از دیگر سو، در چهارراه میانرودان که در هر دم، مورد تاراج و یورش خاور، باختر، شمال و جنوب قرار میگرفت، زبان نیز نمی تواند معیار تعریف خاستگاه و هویت در نظر گرفته شود. چنان که کاسی ها نیز در نهایت به زبان بابلی سخن گفتند. آنچه برای ما باقی میماند، گزارش اسناد کلاسیک، رفتار و کردار فرمانروایان کلدانی و برسی های تاریخی و علمی کنونی می باشد. نبوکدنزر دوم، جشن بهاره اکیتو را بازسازی نمود.(۱۱) جشن یادشده که مدت ها از جنوب میانرودان رخت بربسته بود، دقیقا منطبق است با یکم فروردین یا نوروز ایرانیان. در مقاله نوروز و خاستگاه آن (چاپ شده در آخرین شماره امرداد سال ۹۰)، پیرامون خاستگاه ایرانی نوروز و اینکه این جشن بایستی از ایران به سومر و میانرودان رفته باشد و نه وارونه، توضیح داده ام. آنچه در اینجا مد نظر است، کردار نبوکدنزر دوم است که یک سنت ایرانی را به راه انداخته. این نکته در کنار گزارش های پهلوی و اسلامی که تبار نبوکدنزر دوم را ایرانی و عجم دانسته اند می تواند ما را به سوی ایرانی بودن تبار، هویت و تمدن کلدانی (به اصطلاح نو بابلی) رهنمون نماید. اما همچنان گفتار ما ادامه دارد. مورد اصلی، فرجامین فرمانروای دوره نوبابلی، یعنی «نبونئید» است. یونانیان این نام را «نبونیدوس»، هرودوت «لابونیت»، و داریوش آن را در حالت پارسی هخامنشی «نبونئیتَ» و در حالت خوزی، «نپ پونِتَ» ثبت کرده است. مدت حکومت این فرمانروای کلدانی نیز، چه در سالنامه خود وی و چه در اسناد کلاسیک، ۱۷ سال ثبت شده است. از دیگر سو، همین اسناد کلاسیک (چون مختصر تاریخ دولت ها، اثر ابن عربی و آثارالباقیه از بیرونی) و در کنار آن ها کتاب دانیال از تورات، فرجامین فرمانروای کلده که به دست کورش برکنار شد را داریوش مادی، داریوش مادی یکم و یا داریوش پسر اخشورَش (خشایارشا) ثبت کرده اند. در کتاب دانیال، پیرامون این فرد چنین می خوانیم: (۱۲)
«درهمان شب بلشصر، پادشاه کلدانیان کشته شد. و داریوش مادی در حالی که شصت و دو ساله به سلطنت یافت. و داریوش مصلحت دانست که صد و بیست والی بر مملکت نصب نماید تا برتمامی مملکت باشند. و بر آن ها سه وزیر که یکی از ایشان دانیال بود تا آن والیان به ایشان حساب پس دهند و هیچ ضرری به پادشاه نرسد…. پس وزیران و والیان بهانه میجستند تا شکایتی در امور سلطنت بر دانیال بیاورند …چه آن اشخاص گفتند در این دانیال هیچ علتی پیدا نخواهیم کرد مگر اینکه درباره شریعت خدایش در او بیابیم. آنگاه این وزیران و والیان نزد پادشاه جمع شده و او را چنین گفتند : ای داریوش پادشاه تا به ابد زنده باش. جمیع وزیران کشور و رؤسا و والیان و مشریان و حاکمان با هم مشورت کرده اند که پادشاه حکمی استوار کند و قدغن بلیغی نماید که هر کسی که تا سی روز از خدایی یا انسانی سوای تو ای پادشاه مسألتی نماید در چاه شیران افکنده شود پس ای پادشاه فرمان را استوا رکن و نوشته را امضا فرما تا موافق شریعت مادیان و پارسیان که منسوخ نمی شود، تبدیل نگردد…. پس این دانیال در سلطنت داریوش و در سلطنت کورش پارسی، فیروز می بود… و در سال نخست داریوش پسر اخشورش که از نسل مادیان و بر مملکت کلدانیان پادشاه شده بود، در سال نخست سلطنت او، من دانیال… .»
بیرونی مدت فرمانروایی داریوش مادی را ۱۷ سال ثبت کرده است. بر این پایه، ما در ظاهر، دارای دو فرمانروا با نامهای نبونئید و داریوش مادی هستیم که هر دو در یک زمان (پیش از آمدن کورش بزرگ) به مدت ۱۷ سال بر یک سرزمین (کلده) حکومت می نمودند. این معما با نوشته «ابن عربی» است که حل می شود: (۱۳)
«داریوش مادی، یونانیان او را «نابونیدس» گویند… در عصر پادشاهی او، دولت نبطیان کلدانی منقرض شد و پادشاهی آن قوم به پارسیان رسید.»
فرجامین فرمانروای کلدانی، با لقب نبونئید (نبونئیتَ) در بابل به حکومت می رسد، اما تبار او مادی و نام وی داریوش بوده است، پدرش خشایارشا نام داشته و در شصت و دو سالگی به قدرت رسیده و در هفتاد و نه سالگی به دست کورش بزرگ، از مسند قدرت برکنار شده است. از نظر دانش تبارشناسیِ فیزیکی نیز شاهدی پیرامون هم تباری کلده ای ها با دیگر ایرانیان و تفاوت آنان با سامیان بابلی و آشوری در اختیار داریم. آنجا که داریوش، در بیستون گزارش داده است که یک ارمنی به نام «اَرخَ»، خود را نبوکدنزر، پسر نبونئیتَ (فرجامین فرمانروای کلده) خوانده، به ما آشکارا نشان می دهد که چهره های فرمانروایان کلده ای، بایستی مشابه چهره های روشن ایرانیان بوده باشند تا یک ارمنی، بتواند خود را فرزند نبونئید معرفی نماید. در غیر این صورت، طرح چنین ادعایی از سوی ارخَ، شگفت آور و کاملا غیر منطقی بوده است.
اکنون در می یابیم که چرا در نوشته های کلاسیک چون آثار الباقیه و مختصر تاریخ دولت ها، کلدانیان و پارسیان یکسان برشمرده شده اند. همچنین دلایل این مسئله که چگونه به دوران نبوکدنزر دوم، چهار تن ایرانی (داریوش بن مهری، کیرش یا کورش بن کیکوان، احشویرش یا خشایارشا و بهرام بن کیرش) سرزمین کلده را میگرداندند و سنت های ایرانیان را برپا داشتند، نیز روشن می گردد. اینکه گروهی ایرانی مادی در دوره نو بابلی بر بابل حکومت می کرده اند، یک نام ایرانی و یک لقب بابلی (جهت رعایت سنت دیرین میانرودان جنوبی که از زمان گوتی ها و کاسی ها رایج بود) داشته اند، ریشه های گرایش دو دولت هووخشترَ و نبوپلسر در ایجاد یک پیوند استوار را هم نشان می دهد؛ پیوندی میان دو ایرانی مادی جهت نابود سازی یک دشمن نا ایرانی به نام آشور.
بدین ترتیب، می توان پنداشت که حکومت بابلیان سامی، با گریز مردوک اپلَ ایدینَ دوم در سال ۷۰۳ پ.م و اشغال دوباره بابل توسط نیروهای سناخریب آشوری، به پایان رسیده و این گروهی از ایرانیان ماد بوده اند که به رهبری نبوپلسر (۶۲۶پ.م)، خودرانی جنوب میانرودان را با عنوان کلده (کیان) پدید آوردند. حکومتی که با همراهی هم تیرگان مادی هگمتانه، باعث سقوط آشور (۶۱۳پ.م) گشت، و در نهایت خود نیز همراه مادیان ماد (۵۵۰ پ.م)، تسلیم ارتش ایرانیان پارس ( ۵۳۹ پ.م) شد.
پی نوشت ها:
۱- بلعمی، ابوعلی، تاریخ بلعمی، محمد بن جریر تبری، ترجمه ، تصحیح ملک شعرای بهار و محمد پروین گنابادی، ۱۳۸۶، تهران، نشر هرمس، رویه های ۵۹۸ و ۶۱۲-۶۱۳
۲- بیرونی، ابوریحان، آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، ۱۳۵۲، تهران، نشر ابن سینا، رویه های ۱۲۹-۱۳۰
۳- همان، رویه ۱۲۸
۴- کتاب پنجم دینکرد، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، ۱۳۸۶، تهران، نشر معین، فصل اول، بند ۳
۵- مسعودی مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۶۵، تهران، نشر علمی و فرهنگی، چاپ سوم، ج۱، ص ۲۲۳، مسعودی، ابوالحسن، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۸۶، تهران، نشر علمی و فرهنگی، چاپ سوم، رویه ۹۷
۶- کتابخانه تاریخ، نسخه of the Loeb Classical Library edition, 1933 published in Vol. I. ، کتاب ۲، بندهای ۱-۲۰
۷- تاریخچه، ائوسبیوس، بخش درباره نبوکدنزر از گفته پلی هیستور. ر.ک به :http://www.attalus.org/translate/eusebius.html
8- مسعودی، مروج الذهب، همان، همان، رویه ۲۲۵
۹- نارمن شارپ، رلف، فرمان های شاهنشاهان هخامنشی،۱۳۸۴، تهران، نشر پازینه، چاپ دوم، سنگ نبشته بیستون
۱۰- کینگ، لئونارد ویلیام، تامسون، رجیونالد کمپل، کتیبه ایلامی بیستون، ترجمه شهرام حیدرآبادیان و روشنک جهرمی، ۱۳۸۴، تهران، نشر سبحان نور چاپ اول.
۱۱- سویشر، کلاریس، خاور نزدیک باستان، ترجمه عسکر بهرامی، ۱۳۸۴، تهران، نشر ققنوس، چاپ دوم، رویه ۱۲۹
۱۲-کتاب مقدس،کتاب دانیال، ۵:۳۰، ۲۹-۶:۱، ۲-۹:۱
۱۳- ابن عربی، غریغوریوس بن هارون، مختصر تاریخ الدول، ترجمه عبدالحمد آیتی، ۱۳۷۷، تهران، نشر علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷، چاپ اول، فصل دولت پنجم، رویه ۶۲منبع:تاریخ ما
اساطیر نجومی ایران باستان
آنچه در پی میآید صفحاتی از جلد اول کتاب هزاره های گمشده، نوشته ی دکتر پرویز رجبی است؛ که با اجازه ی ایشان منتشر می گردد.
ستارگان در فرهنگ ایران باستان از اهمیت تعیین کنندهای برخوردارند. بدون شک نقش طبیعت فلات ایران و چشمانداز باز و گستردهی آسمان را نباید نادیده گرفت. طبیعی است که در سرزمینهای همیشه ابری و بارانی، نمیتوان به اندازهی ایران به ستارگان نگاه کرد و به آنها خیره ماند و متحیر شد. ایرانیان از نخستین قومهاییاند که با ستارگان نگارگری کردند و از گردش و چرخش ستارگان در شگفت شدند. با تیریشت میتوان به برداشت ایرانیان باستان از ستارگان و غوغای درخشانِ شبانهی آنها نزدیک شد و به یکی از علل علاقهی ایرانیان باستان به نجوم پیبرد.
اَباختران
زرتشت در گاتها شگفت زده از اهورمزدا میپرسد:
[اگر تو نه، پس] کیست که به خورشید و ستارگان راه [گردش و چرخش] بخشیده است؟ به نیروی چه کسی ماه بالا میآید و دوباره میکاهد؟ چه کسی زمین را نگه داشته و مانع فرو افتادن سپهر شده است؟ کیست که آب و گیاه را آفریده است و به باد و ابر تندی و تیزی داده است؟ آفریدگار منش نیک کیست؟ [اگر تو استاد روشنایی و تاریکی و خواب و بیداری را آفریده است؟ چه کسی بامداد و نیمروز و شب را به وجود آورده است تا فرزانگان را عهد و پیمان در یاد بماند؟ (یسنا۴۴)
در تیر یشت، شهرآسمان، شهری است با راههای باشکوهی که نه در روی زمین یافت میشوند و نه در خیال افسانه پردازان.

هنگامی که سیارات در ادب پهلوی اَباختران خوانده میشوند، پیداست که این اصطلاح در دانشی کهن و نجومی کاربرد داشته و فقط مخلوق ذهن نویسندهی بُندهش نیست: سیاره را از این روی اَباختر میگویند که اختر نیست. ستیز اباختران با اختران (ثوابت) و افسانههای در پیوند با اینان در ادبیات ایران باستانحامل نخستین برخوردها و برداشتهای ایرانیان باستان با دنیای ستارگان است. هرمزد برای آفریدن روشنایی، پیش از ماه و خورشید، نخست ستارگان اختری و نااختری (اباختران) را آفرید. از اباختر در اوستا،به صورت اپاختَرَه و اپاخِذرَه به معنی «پشت سر» مفهوم شمال برداشت میشود. ایرانیان شرقی، جهت را با جنوب میسنجیدند و از این روی جنوب را «فَرَتَرَه» (=آنچه در جلو است) میخواندند و به «شمال» اباختر ، یعنی «آنچه در پشت سر است» میگفتند. یوستی با ترجمهی اباختر به «بی ستاره» به معنی «شمال» میرسد. همین واژه در پهلوی به صورت اپاختر و اباختر به معنی شمال و ستارهی سیّار آمده و در فارسی از آن به صورت «باختر» هم به معنی شرق و هم غرب استفاده شده است. این جابجایی از این روی پیش آمده است که هندیان جهت را با شرق میسنجیدند.
بارتلمه برخلاف یوستی تجزیهی اپاختر پهلوی را به «اَپَه» و «اختر» نادرست میخواند و آن را ترکیب «اَپ» و «اختر» به معنی شمال و «اوپه» و «اختر» به معنی سیاره میداند. با تأکیدی که در اوستای متأخر بر «بدی» شمال میشود، باید که ریشههای این باور را در زمانهایی دورتر از زمان ادبیات پهلوی جست. در اردیبهشت یشت خواسته میشود که دروغ در اپاختر گم شود تا راستی را نابود نسازد. دروغ در وندیداد به پیکر پلیدترین حشرات و اهریمن مرگ آفرین که سالار دیوان است از اباختر میآید. در گزیدههای زادسپرم اباختر، سپاهبد اهریمن برای ایجاد خطر است.
اباختران (=سیارات): سپاهیان اهریمن

در ادب پهلوی ستارگان به دو دستهی هرمزدی و اهریمنی تقسیم میشوند. اختران یا ثوابت به خاطر سکون و آرامششان هرمزدی اند و اباختران یا سیارات، به سبب هرزگی و ناآرامیشان در فضا، اهریمنی. ماه و خورشید و ستارگان تا پدیدار شدن اهریمن ثابت و بی حرکت بودند و روزگار به پاکی میگذشت و همه جا نیمروز بود، امّا با آمدن اهریمن [برخی] به حرکت درآمدند و تا فرجام ازحرکت باز نایستند.
ایرانیان نیز مانند یونانیان به وجود هفت اباختر قائل بودند: هرمزد (مشتری)، کیوان (زحل)، بهرام (مریخ)،ناهید (زهره)، تیر (عُطارِد)، ماه سیاه یا ماه اباختری وخورشید سیاه یا مهر اباختری. برخلاف گوهر اهریمنیشان نامهایی ایزدی دارند. برخی برگزیدن این نامها را حاصل نفوذ فرهنگ و نجوم بابلیها، که سیارات را خدا میانگاشتند، میدانند، اما با توجه به کهن بودن باور ایرانیان به نقش ستارگان، این برداشت و اصولاً تأثیرپذیری ایرانیان از بابلیان نیاز به دلیل قانع کننده ای دارد. از سوی دیگر باور به نقش ستارگان، در هر جای دیگر جهان، بدون تأثیرپذیری از جایی دیگر امری عادی است.
اخترشناسی در ایران باستان

درباره سطح دانش نجوم درایران باستان چندان اطلاعی در دسترس نیست. در ایران پیش از ورود آریایی ها، نقوش باقی مانده روی سفالینه های دوران پیش از تاریخ ایران توجه مردم این سرزمین را به ستاره ها به خوبی نشان می دهد. در بسیاری از تپه های باستانی ایران، نشانه هایی از دانش اخترشناسی ایرانیان پیش از هزاره یکم قبل از میلاد به دست آمده است. نشانه های نجومی در تپه های تاریخی ایران( مانند تپه گیان نهاوند، تپه حصار دامغان و …) را می توان بر روی برخی تکه سفالینه ها و تراشه های ابزار های سنگی به دست آمده از آنها مشاهده کرد. اما چندان که باید در این باره پژوهش جدی انجام نگرفته است. در اوستا، به ویژه در یشت ها، اطلاعات بسیاری ارائه شده که نشان می دهد ستاره شناسان آریایی با ستاره ها و طلوع و غروب آنها آشنا بوده اند. سال نو در ایران باستان با گذر خورشید از نقطه اعتدال بهاری آغاز می شد. به احتمال، آریایی ها با صورت های فلکی، شاید نه دقیقا به شکلی بابلی آن، آشنایی داشته اند. تقویم دوره هخامنشی، مانند تقویم بابلی و عیلامی دوازده بخش با تفاوت نام ماه ها، داشته است.
برخی پژوهشگران نقش معروف شیر به گاو در تخت جمشید را که بر دیواره بیرونی کاخ آپادانا دیده می شود، نقش نجومی می دانند. در دوره حکومت هخامنشیان بر بابل به احتمال، مغان دانش ستاره شناسی آریایی را به بابل منتقل کردند و در این مدت دانش ستاره شناسی بابلی و آریایی با هم پیوند داشته و رو به کمال نهاده است. در این دوره در بابل تقسیم دایره البروج به دوازده برج ۳۰ درجه ای صورت گرفته است.
هم چنین حرکت های ماه، خورشید و سیارات به دقت بررسی شدند. برای مثال درزمان حکومت کمبوجیه در بابل رصد دقیق ماه و سیارات آغاز شد. رصد سیاره مشتری که در این زمان آغاز شده بوددر هنگام پادشاهی داریوش بزرگ نیز ادامه یافت و حاصل آن تدوین نظریه حرکت سیاره مشتری بود، هم چنین روش کسبیه گیری برای ایجاد نظم در تقویم قمری در این دوره ایجاد شد. در این دوره، سیارات را هم هویت با ایزدان می دانستند و نام های ایزدان را بر آنها می گذاشتند. جالب آن که نام پهلوی سیاره زحل یعنی کیوان از نام بابلی کیمانو گرفته شده است که این از پیوند ایزدان، یا شاید اخترشناسی بابلی و ایرانی، حکایت دارد. از متون نجومی دوره هخامنشی و دوره های بعدی چیزی باقی نمانده است. برخی احتمال می دهند که بسیاری از این متون در حمله اعراب به ایران از بین رفتند.
در اواخر دوره ساسانی زیجی به نام شهریار یا شاه در ایران تالیف شده بود. این زیج را علی بن زیاد تمیمی در حوالی سال ۱۷۰ قمری از یک متن اصلی پهلوی به نام زیک شترایار به عربی ترجمه کرد و تاثیر زیادی بر نجوم دوره اسلامی داشت. جالب آن که در این زیج مبدا شبانه روز را از نیمه شب محاسبه می کردند.
واژه زیج از فارسی به عربی وارد شده است. ریشه این کلمه در فارسی زیک به معنی تار یا رشته، به ویژه زه کمان است. بعدها این معنی تعمیم یافته و برای مجموعه رشته های موازی که تارهای نزدیک به هم در یک جدول نجومی و مجموعه تارهایی که در بافندگی کشیده می شود، این واژه برای مجموعه جدول های نجومی دوره اسلامی نیز به کار رفته است. این جدول ها همراه با توضیحات نجومی و روش های محاسباتی بعدها از مهم ترین کتاب های پایه در نجوم دوره اسلامی به حساب می آمدند.
برگرفته ازکتاب تاریخ نجوم در ایران
lمنبع:تاریخ ما
زنان سرباز تاریخ در آلمان
در آلمان

وله دا (Velleda) اسطوره زن آلمانی

وله دا (Velleda) اسطوره زن آلمانی
وله دا (Velleda)
در آلمان ولهدا که از اقوام بروک ترها (Bructeres) یا وستفالی (Vespasien) است، به پیغمبر زن مشهور میباشد.
در زمان امپراطور روم و سپازین (Vespasien از ۶۹ تا ۷۹ میلادی) اهالی رن (Rhin) حقیقتاً او را مانند پیغمبری میپرستیدند.
در سال ۷۰ هنگام طغیان هلندیها این زن در کنار سیوی لیس Civilis رئیس باتاوها ( s Bataveeقسمتی از آلمانیها که از زمان سزار در هلند کنونی ساکن بودند) و در شکست لژیونهای مومیوس لوپوگوسMummius Lupereusدر کشور کلووها (Cleves واقع در پروس) شرکت نمود.
ابتدا در همه جا موفقیت بدست آمد، ولی بعد که گلواها متفقین خود را رها کردند دوره عدم موفقیت او شروع شد. با آنکه سی وی لیس با رومنها قرار داد صلح بست، ولی وله دا (Velleda) یک تنه جنگ را ادامه داد. در این موقع اشخاصی که تابع او بودند چون به علت جنگ تلفات زیادی داده و برای ادامه دفاع در خود توانائی لازم را حس نمیکردند، او را رها نموده و تسلیم دشمن کردند. ولهدا سبب شهرت و پیروزی دومی سین (Domitien امپراطور رم و پسر و سپازین) شد و در هنگام اسارت در رم درگذشت. وله دا قهرمان کتاب مارتیر Martyrsشاتوبری یان Chateaubriand نویسنده فرانسوی میباشد.
زنان سرباز تاریخ در بریتانیا
بو آدیسه (Boadicee یا Boudiecca یا Bodicca)
بریتانیای کبیر نیز هنگامی که بنام برتانی نامیده میشد. زنان مشهور بخود دیده است. یکی از آنها زنی بنام بو آدیسه میباشد.
بو آدیسه زن پادشاه اینها (Icenes) بنام پرزیوتاگ (Prasutogue 51 ساله) در عصر استیلای رومیها بر برتانی بود.
در هنگامی مرگ اختیارات حقوقی خود را بشرطی به نرون (Neron68 تا ۵۴ میلادی) واگذار نمود که زنش بو آدیسه به عنوان ملکه جانشین او گردد. پرزیوتاگ امیدوار بود که باین ترتیب مانع اشغال کشورش بوسیله ارتشهای رومنها شود. ولی نرون نه تنها بشرط مزبور اعتنا ننمود و نه فقط ملکه را تحت حمایت خود نگرفت، بلکه او را در میان سربازان خود رها نمود که مورد اهانت قرار گیرد هنگامیکه بو آدیسه را با شلاق میزدند، بچشم خود دیدند که دو دختر او را رومنها مورد تجاوز قرار دادهاند.
با رسیدن این خبرهای نفرتانگیز افراد ملتی که مورد بیاحترامی قرار گرفته بود، بپا خاستند و یک ارتش ۱۲۰ هزار نفری تحت فرماندهی بو آدیسه کلنی رومنها را بنام کومالودونوم (Comaludunum) گرفته، لژیون نهم رومی را شکست داده و لوندی نیوم (Londinium) و ورولامیوم (Verulamium) را اشغال نمودند و بنا بهگفتهی تاسیت (Taciteمورخ لاتن ۵۵ تا ۱۲۰ بعد از میلاد) هفتاد هزار رومن و یا متفقین آنها را خفه کردند.
ولی کنسول رم بنام سوان تونیوس (Suentonius Paullinus) با عده تازه نفسی به برتانی مراجعت کرد و بو آدیسه شکست خورد و او را در یکی از جنگها کشته یافتند و بنا به روایت دیگری او خود را مسموم نمود. دختران او نیز در همان موقع، در حالیکه میگفتند تلخی این زهر کمتر از تلخی ظلم و شقاوت میباشد خود را مسموم نمودند.
تبلیغات 